پارسال این موقع تقریباً مطمئن بودم که نمیخوام از کانادا برم و تصمیمم بر این بود که مایکروسافت رو بپیچونم ولی با گیر بچهها (محسن و شاهین) آخر اومدم مصاحبه و حالا تقریباً ۸ ساعت دیگه باید سر کار باشم.
پ.ن.۱: چی فکر میکردم چی شد! پ.ن.۲: چه میشود ما را؟
بچه که بودم همیشه فکر میکردم هر دعوایی رو میشه با یه معذرتخواهی درست کرد و همهی مشکل دنیا اینه که آدم گندهها حاضر نیستن غرورشون رو زیر پا بذارن ولی خوب بچگیست و نادانی!؛
پ.ن.۱: همیشه از قهر متنفر بودم چون فرصت حرف زدن از آدم گرفته میشه پ.ن.۲: گوش بدهکار از بزرگترین نعمتهای دنیاست
I never cried for leaving Tehran, but I already did once for leaving Edmonton although I haven't left yet!
PS1: -- removed -- PS2: I'm not writing this post under any influences (this hasn't happened tonight). PS3: There is a good chance that I get my visa by the weekend. PS4: Petition